
خلاصه فیلمنامه ی «چریکه تارا»
بیوه زنی جوان- به نام تارا- همرا دو کودک کم سالش از ییلاق به کومه اش در آبادی نزدیک دریا برمی گردد. وسط راه می شنود پدربزرگش مرده، و کمی بعد در جاده جنگلی به مردی غریبه بر می خورد در جامه ی تاریخی که شتابان می گذرد. تارا میان میراث حقیر پدربزرگ شمشیری می یابد که پیش از این ندیده بودش و نمی داند با آن چه کند. می بخشدش به همسایه؛ ولی همسایه پس از اندکی آن را پس می آورد، زیرا با آن دچار وهم حضور پدربزرگ شده. تارا می کوشد شمشیر را به کار گیرد؛ به جای داس درو، برای شکستن هیزم و مانند اینها- ولی شمشیر به این کارها نمی آید. خریداری هم نیست. تارا آن را به رودخانه می اندازد و خود را خلاص می کند. ولی وقتی بار دیگردر راه جنگلی به مرد تاریخی برمی خورد، مرد با تارا به سخن درمی آید. او سرداری است از تبار جنگجویان منقرضی، که ایشان روی زمین هیچ نشانی نمانده است به جز این شمشیر،و جنگجو به شنیدن این که تارا آن را دور انداخته با خشم تمام ناپدید می شود. تارا که همصحبتی خود را با پدربزرگ پس از مرگ او هم ادامه داده است، مراسم مورد علاقه ی پدربزرگ را بر سر گور او به راه می اندازد، و چون از رئدخانه می گذرد که آبش فروکش کرده شمشیر را دوباره می یابد. کنار دریا، در انتظار مرد تاریخی، سگی دیوانه به تارا و بچه هایش حمله می کند، و تارا بی اختیاربا شمشیر می کشدش، و بدین سان تازه به کار شمشیر پی می برد. مرد تاریخی- سرگشته- می رسد و تارا شمشیر را به او می دهد، ولی مرد نمی تواند به دنیای خود برگردد، زیرادیگر عاشق تاراست، و از زخمهای کهنش خون نو بیرون می زند.خواب شب از تارا بریده است؛ او به خواستگاری پدر و مادر همسایه ی جوانی به نام قلیچ جوابی می دهد که نه رد است نه قبول و بسته به آن است که با پدربزرگ صحبت کند. همزمان با برداشت محصول در آبادی چند مجلس شبیه پای قلعه ی متروک در می آورند. وقتی در گورستان تارا بر مزار شوهر شمع روشن می کند، خواهر شوهرش او را اینک برای برادری دیگر-آشوب- می خواهد. ولی تارا با دشمنی رد می کند. در ساحل هنگام جمع آوری هیزم قلیچ و تارا با بگومگو ی مهرآمیزی یکدیگر را می آزمایند. ورود اسبی زخمی که گمان می رود از شبیه گریختهآرامش فضا را به هم می ریزد. در حالی که قلیچ می کوشد اسب را به مجلس شبیه برگرداند، مرد تاریخی که اسب در واقع ازآن اوست با رشک و حسرت بر می می نگرد و داستان پهلوانی زخم برداشته ی خود راباز می گوید. این گفتگو در قلعه متروک ادامه می یابد که پای آن مجلس شبیه بازی می شود. در پایان تارا که هم فریفته و هم ترسان است از مرد تاریخی می خواهد که دیگر سد راهش دیده نشود. با رفتن مرد تاریخی تارا بیهوده مسی اندیشد که آرامش یافته، زیرا همان زمان دو فرزندش ربوده شده اند و او می داند کار کیست؛ برادر شوهرش، آشوب. تارا رودرروی آشوب می ایستد و او را متهم می کند برادر را کشته تا او را صاحب شود. انکار آشوب کمکی نمی کند در حالی که آشوب از زندگی و خوراک افتاده، تارا در جنگل جای پای جنگجویان پیشین را می بیند، و وقتی درختی را با تبر قطع می کنند، به نظرش می رسد که از آن خون بیرون می زند. آشوب از نومیدی دامگاه خود را ویران می کند و از آبادی می کوچد. این همزمان با آخرین مجلس شبیه است که تارا قرار است پاسخ پدر و مادر قلیچ را بدهد. در برنجزار درو شروع شده و در برابر دیگران اسب زخمی پدیدار می شود و تارا سوار بر آن به کنار دریا می رود. آنجا مرد تاریخی را می بیند که با همه ی کوشش نتوانسته از او دل بکند. تارا می گوید همه ی داستانهای او دروغ است و اصلن تبار و قبیله ی در میان نیست. از دریا سپاهی به شهادت در می آیند، و مرد تاریخی از شرم قبیله ی خود به جنگل می گریزد، جایی که جنگ آخر روی داده بود. مرد تاریخی می کوشد از عشق تارا خود را برهاند ولی تدبیر افسونگرانه ی تارا او را نگه می دارد؛ تارا می گوید به او مهر آورده است و خواهد رفت بچه هایش را به قلیچ بسپارد و برگردد تا با او بمیرد. مرگ تارا آن نیست که مرد تاریخی بخواهد، بنابراین سوار بر اسب زخمی به دریا فرو می رود. تارا با شمشیر به دریا حمله می برد و می کوشد او را پس بگیرد، ولی دریا او را پس می راند. قلیچ از آخرین مجلس شبیه برمی گردد و قرار عروسی گذاشته می شود. تارا می ایستد، و میراث او شمشیر، در کف او.
بر اساس نقدی از : زاون قوکاسیان بر آثار بهرام بیضایی



