دایره ـ جعفر پناهی

میانگین امتیار کاربران: / 62
ضعیفعالی 



دايره جعفر پناهی با صحنه‌هايی مشابه آغاز می‌شود و پايان می‌پذيرد: نمای بسته‌ای از دربی با پنجره کوچکی در ميان آن که بسته می‌شود. 24 ساعت در تهران با زنان مختلفی همراه می‌شويم که بايد در اين مدت با فضای مردانه آن بجنگند. در آغاز فيلم سولماز غلامی در حال زايمان است و صدای ممتد جيغ‌های او ما را خيلی سريع در تماس با مصائب زن بودن قرار می‌دهد. مادر سلماز وقتی می‌شنود که دخترش علی‌رغم شواهد پيشين (که نشان می‌داد فرزندش پسر به دنيا خواهد آورد) يک دختر زایيده، سرافکنده و نااميد از بيمارستان خارج می‌شود مبادا با خانواده شوهر رودررو شود. در پايان فيلم وقتی زندان‌بان به تلفن پاسخ می‌گويد می‌فهميم سولماز هم مانند زنانی که در طول سفر همراهيشان کرديم يک قربانی ديگر است.


نشان ندادنها، نگفتن‌ها
همينگوی می‌گويد ارزش داستان به بخش‌های نوشته شده‌اش نيست. به قسمت‌هايی است که نوشته نشده يا کنار گذاشته شده. گوهر اصلی داستان دايره به عنوان يک قصه ارزش‌مند، در اين است که هرگز جرم شخصيت‌های داستان را بر ملا نمی‌کند. تا تاکيدی باشد بر اين نکته که جرم اين زنان پيش و بيش از هر چيز زن بودن است.


تهران در سراسر فيلم تهران را محيطی شلوغ، کثيف، يخ زده و نااميد می‌بينيم. نورپردازی تيره و استفاده از لوکيشنهای شلوغ، بی‌روح و مردانه تهران را همانند يک زندان که زندان بانانش همه جا به دنبال زنداني‌ها هستند تصوير می‌کند. آن ترس و اضطرابی که مثل سايه دنبال شخصيت‌های داستان است ما را يک لحظه هم راحت نمی‌گذارد. زنان اين داستان بدون مرد حق زندگی ندارند. خيلی ساده است: وقتی مردی همراهت نيست نمی‌توانی از شهر خارج شوی. وقتی مردی همراهت نيست نمی‌توانی در شهر زندگی کنی. زن هميشه در سايه مرد زندگی می‌کند.

خودفروشی، متلکبه حقارت کشيده شدن شخصيت زن در دايره را لحظه به لحظه با متلک‌هايی که بار زنان می‌کنند حس می‌کنيم. و دردناک‌تر از همه لحظه‌ای است که آرزو خودش را برای بدست آورد پول می‌فروشد و با سخاوت پول را به نرگس می‌دهد با به "بهشت موعودش" سفر کند. اگر چه اين صحنه را مستقيم نمی‌بينيم اما اين از آن نشان ندادن‌های ارزش‌مند است که به داستان جان می‌بخشد .


نرگس مميزاده رازقی – بهشت اين زنان ستم‌کشيده همه آرزوهای کوچک در سر می‌پرورند، همه در جستجوی بهشت موعودی هستند که با آرامش و بدون ترس در آن زندگی کنند. چقدر آن کلمه رازقی برای نرگس اهميت دارد چون آنجا برای او همان بهشت موعود است و با چه شيرينی آن‌را به مرد بليط فروش متذکر می‌شود اما جواب می‌شنود که "رازقیيش مهم نيس". در همين سکانس کوتاه و گفت و گوی موجز به تفاوت نگاه اين زنان با جامعه مردسالار که آنها را احاطه کرده پی می‌بريم. و در عين حال خيلی زود به منويات و آرزوهای پاک اين زنان برای اين‌که هم‌چون ديگران ازدواج کنند و "خوشبخت" باشند. به ياد آوريد صحنه‌ای را که نرگس به مغازه لباس فروشی می‌رود تا برای مردی که فقط در خيالش است پيراهنی بخرد. پيراهنی که ما را به ياد پيراهن آن داماد دست و پاچلفتی می‌اندازد که موقع نوشيدن آب، پيراهنش را خيس می‌کند و لبخند شيطنت‌آميزی بر لبان نرگس می‌نشيند. در عين حال اين زنان هر کدام آينده ديگری هستند. آرزو آينده نرگس است. پری آينده نرگس و مادری که دارد دخترش را سر راه می‌گذارد آينده پری. اين يک دايره است که ما فقط 24 ساعتش را شاهد هستيم.
سيگارهيچ صحنه‌ای را به ياد داريد که در اين فيلم شاهد سيگار کشيدن يک زن باشيد: بلی يک صحنه هست اما پس از آن‌که يک "مرد" اجازه کشيدن سيگار را می‌گيرد و يک سيگار هم به زندان‌بان رشوه می‌دهد. در تمام طول فيلم بارها آرزوی اين زنان بخت‌برگشته را برای کشيدن يک سيگار می‌شنويم: "کاش می‌شد حداقل يک سيگار بکشم !".


 

کهکشان در شبکه های دیگر